فقط میتونه یه کابوس باشه …دو هفته کار وحشتناک را تحمل کنی و امیدوار باشی که سه روز تعطیلی که با هالووین شروع میشه تو راهه و می تونی یه کمی هم به خودت برسی ، کمی به زندگی فکر کنی اما تو یه لحظه اتفاق میافته ، ساعت 13:30 ، خم میشم تا از یخچال آزمایشگاه کیت را در [...]
Archive for اکتبر, 2008
و اما ادامه ماجرا …
Posted in اولین نقش من, یادها و خاطره ها on اکتبر 31, 2008 | 2 نظرات »
اون شب با ترس و لرز دعوتنامه انجمن اولیاء و مربیان را دادم به آقاجون و گفتم آقای خجسته گفته پنجشنبه ساعت 5 جلسه بیاید، پاکت را باز نکرده گفت : معلومه باز پول میخوان ! یه نفس راحت کشیدم و رفتم اتاقم اما تا صبح خوابم نبرد… صبح طبق معمول چهارشنبه ها نوبت عموکوچیکه بود منو برسون [...]
داستان نیست اولین نقش من
Posted in یادها و خاطره ها on اکتبر 29, 2008 | 7 نظرات »
آقای خجسته ناظم مدرسه مون مردی بود لاغر و قد بلند . همیشه خدا یه بلوز یقه اسکی می پوشید اونم به رنگهای جیغ زرد قرمز ,نارنجی و بعضی وقتها هم بنفش با یه کت چهار خونه ی قهوه ای – شکلاتی. آدم بسیار جدی و منظمی بود و همه ازش حساب می بردیم چون [...]
نفر بعدی کیه؟
Posted in روایت کرده اند ... on اکتبر 27, 2008 | 7 نظرات »
حکایت کرده اند که:
خبر رسید به اربابی که چه نشسته ای که امشب عزرائیل به سرای تودر آید که تا دو نفر از اهل خانه را با خود ببرد اما حق انتخاب با شماست .مرد آشفته حال اهل خانه را فراخواند و چون حکایت رادر میان گذاشت همه به اتفاق روی به نوکر خانه کردند. نوکر [...]
تا اطلاع ثانوی ممنوع!
Posted in Uncategorized on اکتبر 26, 2008 | 6 نظرات »
توجه توجه !
تو بندر متروک غرزدن های آخرهفته در غربت تا اطلاع ثانوی ممنوع !
دلیلش؟ شنیدن صدای دوستان از رادیو وبلاگستان ، شما هم بیاید مجلس بی ریا است.
پ.ن : والا قراره اگه این موشها بذارن پادکست آماده کنم، منم باشم اون گوشه کنارا…
بزرگترین ترس زندگی یاسمین !
Posted in Uncategorized on اکتبر 25, 2008 | 5 نظرات »
بعضآ با خودم فکر میکنم چرا دیگه از هیچی نمی ترسم؟
تو یه محیط کاملاً مردونه بزرگ شدم، اولین دختر خانواده پدری که در سه نسل گذشته خودشون همه فرزندانشون پسر بودند و نمیدونستند که با این نورسیده چه باید کرد ! این شد که عقل هاشو را رو هم گذاشتند که تمام امورات مربوط به من را بین خودشون تقیسم کننند و [...]
رفیق زندگی həyat yoldaşı
Posted in Uncategorized on اکتبر 22, 2008 | 5 نظرات »
جفت واژه ترکیبی ” arvad , ər ” یا ” ار و آرواد” , و یا همون زن و شوهر را مکرر شنیدید اما واژه رفیق زندگی (həyat yoldaşı) را بجای هر یک از اینا بیشتر می پسندم نه بخاطر آذری بودنش بلکه بخاطر [...]
من یه جورایی آذری ام!
Posted in یادها و خاطره ها on اکتبر 20, 2008 | 9 نظرات »
دیروز صبح زود رفت ،مسافری که دیگه طاقتش تنگ شده بود در این بندر متروک که بهش میگن آخر دنیا …اوایل ماه رمضان بود رو پله ها دیدمش همون روزی بود که از سفراتریش برگشته بودم سلام کرد و من ذوق کردم (تو غربستان که باشی میفهمی که شیندن سلام به جای Hello و یا Hallo و یا Guten tag [...]
مهمونی سنتی برای خودم
Posted in Uncategorized on اکتبر 19, 2008 | 5 نظرات »
یاسمین:امروز گیر دادم به خدا و خداداران حواست هست؟
یوسف:آره، بوی دلمه رسید تا اینجا امروز چی درست کردی؟
- آبگوشت بار گذاشتم باورت میاد اونم اینجا!
-با سیر؟
- فقط نون بربری یا سنگگ هم اگر بود،چی میشد؟
-مهمون داری؟
-نه،چون حالم خوب نبود خواستم یه کاری کرده باشم دیدم به خودم خدمت کنم به جایی بر نمیخوره!
_خودت [...]
وقتی کار به خدا بماند…
Posted in روایت کرده اند ... on اکتبر 19, 2008 | 3 نظرات »
چهل سال شاید هم جهارصد سال قبل در چنین روزی نقل کرده اند ، به گردن اونایی که نقل کردند البته:
در قصبه ای که حیاط خانه هایش سقف خانه همسایه ها بود پسرکی زندگی میکرد و مادری داشت بسیار زیبا ، روزی به ناگهان دید که ملای ده از نردبان بالا آمد و وارد خانه شد به سراغ مادرش رفت و در [...]
خدا بی صداست
Posted in غر زدن های آخر هفته در غربت on اکتبر 19, 2008 | 2 نظرات »
صدای ناقوس کلیسا بیدارم میکنه روز تعطیل اما مرا یاد خدا نمی اندازه این صدا همون قدر که اذان از بلندگوی چند خیابون بالاتر در تهرون…چرا مدعیان خدا به هر دینی و آیینی که باشند به خودشون حق میدهند که صبح روز تعطیلی فریاد بزنند که ماهستیم یکی با تکبیر یکی با زنگ ناقوس ؟
در حالیکه خدا فریادی بی صداست [...]
باز بوی عشق، باز یاد تو
Posted in وقت دلتنگی on اکتبر 18, 2008 | 3 نظرات »
دارم دیوونه میشم به سلامتیت ،به خودم اومدم دیدم بی مقدمه شروع کردم به پیچیدن دلمه برگ مو با برنج باسمتی و گوشت و لپه و روغن زیتون و سبزی های خشک که از ایران آورده بودم … صدای زویا پیچیده تو خونه و من دلمه می پیچم .نفهمیدم چی شد ، میدونم نیستی ، میدونم نمیایی پس دارم دیوونه [...]
ایستگاه
Posted in وقت دلتنگی on اکتبر 14, 2008 | 7 نظرات »
تو ایستگاه دلتنگی از ترن جا موندم…
زمان : عصر امروز
مکان: بندر متروک
یه نگاه بما کن !
Posted in غر زدن های آخر هفته در غربت on اکتبر 12, 2008 | 6 نظرات »
دیروز هنوز آفتاب نزده بود که بیدار شدم چشمم را باز نکرده لحاف را کمی زدم کنار و شروع کردم به غر زدن، از اون جایی که تنها زندگی میکنم ،تنها زورم میرسه به خدا گله کنم و غرغر … بهش گفتم حالا که من هستم و تو ، کسی هم نیست که جانماز لازم باشه [...]




