یادت هست نوشته بودم :
” واژه ها صاحب دارن… اما واژه ای هست که بی صاحب است ! ”
آدمهایی میآیند تا واژه ای را بیادم بیآوردند
شاید از ولایت تو باشند اما هم ولایتی تو نیستند!
آدمهایی واژه هایم را همراهی میکنند
که از طراوت عطری که در شبانگاهی
پیچید که از آن ما بود بی خبرند [...]
Archive for دسامبر, 2008
صاحب واژه !
Posted in حیات خلوت دل on دسامبر 30, 2008 | 7 نظرات »
یوسف _ این یاسمینه که اون بالا نشسته ! دقیقاً خودتی یاسمین!
من _ چرا ؟ چرا این منم ؟
_ تنهایش ، فرم بدنش ، موهاش … اون کلاغ شوم زندگی ! و شاید آخرش البته این داستانه …اما در کل اون فضا در عین حال زیبایش و دلتنگی اش تویی… آخرش [...]
خدایا چرا من؟
Posted in روایت کرده اند ... on دسامبر 29, 2008 | 6 نظرات »
قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون ( (Arthur Ashe آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و دربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد.
يكي از طرفدارانش نوشته بود :
چرا خدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب [...]
زندگی ، عشق ، مرگ
Posted in روزانه on دسامبر 29, 2008 | 1 دیدگاه »
نیستم، نیستی، نیست …
پ.ن :قطعاً نافم را با ” نه ” بریده اند ،باید بپرسم ! …
به کدامین گناه؟
Posted in وقت دلتنگی on دسامبر 28, 2008 | 5 نظرات »
کودکم ، دلبندم ، وای بر من ، وای بر همه مادران سرزمین من ،سرزمین تو ، وای بر غزه که ترا به خاک می سپارد و آغوشم را برای همیشه در حسرت تو میگذارد…شیر در سینه میآید و اشک در چشمانم ، به کدامین گناه عزیزکم به کدامین گناه؟
پ.ن: اشکهای من ضمیمه [...]
در سه حال حرف کسی رو باور نکن بالای منبر ، پای منقل و توی بغل…
پ.ن : جان من کسی اعتراض نکنه ، اس ام اسی بود !
ابوالفتح
Posted in یادها و خاطره ها on دسامبر 27, 2008 | 6 نظرات »
جوانتر که بودم هفته ای سه روز، صبح زود میزدم به کوه 5 صبح می رفتم و هشت صبح بر می گشتم محل کارم ، روزهای پنجشنبه که عجله برای پایین آمدن نبود دو جا توقف میکردم موقع بالا رفتن پاتوقم پیش ابوالفتح بود ، ابوالفتح مردی بود حدود 35 ساله [...]
مثل غروب همه روزهای تعطیل
Posted in غر زدن های آخر هفته در غربت, من و یوسف on دسامبر 27, 2008 | 3 نظرات »
قرار نیست دنیا به کام من بچرخه، هیچ وقت قرار نبوده اما خواستم یه بار خودم را گول بزنم و بگم این غروب مثل همه غروبهای دیگه تنها نخواهم بود و براش غرورم را هم شکستم اما نشد و از اونجایی که تعطیلات به من نمی سازه ،به محض اینکه بخوام دلی از عزا در [...]
بالاخره تموم شد دیروز آخرین روز کار بود و هر کسی در تکاپوی رفتن برای تعطیلات کریسمس ،بغیر از من که عجله ای برای رفتن به جایی را نداشتم .حسی را که هر سال روزهای آخر اسفند داشتم را هم تداعی نشد … سرما تا مغز استخوانم را می سوزاند ولی با پررویی تموم [...]
بگذار بمیرم
Posted in حیات خلوت دل on دسامبر 24, 2008 | 5 نظرات »
امشب از باده خــرابم کن و بگــذار بمیـرم
غرق دریا شرابم کن و بگـــذار بمیـــــــرم
قصه عشق بگوش مــن دیوانه چــه خوانی
بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیـرم
گر چه عشق توسرابیست فریبنده وسوزان
دلخوش ای مه به سرابم کن وبگذار بمیرم
زندگی تلخ تر از مرگ بود گـر تو نباشـی
بعد از ین مرده حسابم کن و [...]
به زنجیرکشیده میشوم ، بی رحمانه به زنجیر ، بمدت یکسال به کدامین گناه ؟ در دنیای مجازی هم زنجیر ! چرا ؟ من بی زنجیر سالهاست که در بند م … بی هیچ جرمی، بی هیچ معصیتی و تو با چشم شیدایت مرا به زنجیر میخوانی ؟ به کنار دیوار کعبه که رسیدی ، [...]
چه شود گر ز سر وفا گذری به سرای من کنی؟
پ.ن :بیا و غرورت را بشکن رفیق! وقت شراب است و شوق و دیدار …
یلدایی باش شب من اما سیاه نه!
Posted in روزانه, یادها و خاطره ها on دسامبر 20, 2008 | 5 نظرات »
شیرین خاطره های کودکی شب نشینی یلدا بود و آجیل و هندوانه که اگه یه قاچازش میخوردی دیگه سرمای ننه سرما تنت را نمی لرزوند! این را باور کرده بودیم …
در خطهٔ آذربایجان رسم بر این بود که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازهعروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم [...]
حدود سه هفته ای میشه که با این که دچار روزمره گی نبودم اما یه دلتنگی سایه سنگین اش را انداخته بود روی جای خالی دلم ! هر چی مینوشتم می رفت تو مایه های وقت دلتنگی که نمی خواستم بهش میدون بدم تا برای خودش تاخت و تاز کنه … علت ش شاید یه [...]




