من میمانم که بیایی و
تو میایی که من بمانم
چرا هیچ یک به رفتن من فکر نمی کنیم؟ و یا به آمدنم ؟
پ.ن : میخواهم جاری شوم در مسیر رود …
Archive for ژانویه, 2009
جاری می شوم در رود
Posted in حیات خلوت دل on ژانویه 29, 2009 | 4 نظرات »
لیز خوردن بهانهای است تا دستان کسی را که دوست داریم محکمتر بفشاریم.
پ.ن: دستانت را به من بده …
به ساعت اینجا الان هنوز چهارشنبه هست اما من دلم پنجشنبه ای شده! هفته هاست که هیچ عصری پنجشنبه ای فرصت نوشتن نداشتم ، فرصت برای فکر کردن را هم ندارم نه به زنده ها و نه به مرده ها ،فقط موشهایم !
من و یه عالمه موش و [...]
مادر یه عمر صبح زود صبحانه را ردیف میکرد ، نون داغ تنوری و پنیر و کره که همیشه بود سر سفره گاهی تخم مرغ عسلی و مربا و عسل و حلوا شکری هم ور دل نون تازه چشمک میزد و مادر مهربون و ساده دل لقمه میگرفت و میداد دستم و آهی [...]
در اصل کار سختی نیست اما وقتی از قبل ندونی و ذهنت آماده نکرده باشی و در مقابل عمل انجام شده قرار بگیری اونوقت که مثل من آرزو میکنی که کاش گربه بودی ! سوراخ کردن گوش موشها و گوشواره شناسایی انداختن به گوش اونها !کاری که قرار نبودمن انجام بدم و [...]
آفتابی بود اما سرد ساعتها قدم زدن و بعد نشستن و برنامه ریزی برای 800 موش و حساب سن و جنس و هزار تا کوفت و زهر مار دیگرشون را داشتن ،حس میکنم از در دیوار ذهنم دارن بالا می رن، حتی خیال تیزی ناخنها و دندوناشون آزام میده ! یه تنلگر کافی که [...]
امروز باید یه روز دیگه بشه و گرنه من باید اعتراف کنم که کم آوردم …از آفتاب خبری نیست ولی باید آفتابی پیدا کنم که گرمم کنه ، که یخ نزنم ،که ترک نخوره نازک آرای تن .
ظرفی پر از …
Posted in وقت دلتنگی on ژانویه 19, 2009 | 3 نظرات »
مسخره نیست یکساعتی تو رختخواب غلت زدم ، خستگی آوار شده رو تنم اما نمی دونم چرا تنم تسلیم خواب نمی شه !
یه نیم نگاه میکنم به آنچه از دست دادم تو زندگی و آنچه که بدست آوردم حساب دوتا دو چهار میگه من برنده ام با حساب همه افت و خیزها ! اما چرا [...]
لیلا
Posted in روزانه, یادها و خاطره ها on ژانویه 16, 2009 | 4 نظرات »
بارها شده بود وقت غروب جمعه که از خونه پدری که راه می افتادم به سمت خونه و تو تاریکی قدمها را تندتر میکردم از پشت سر صدام زده بود : سلام دختر عمو ! کجا با این عجله ؟ مسیر مون یکیه،آروم قدم بزنیم ؟ و همراه میشدیم …لیلای[جوان و صبور ، چشمهای [...]
محرم
Posted in حیات خلوت دل on ژانویه 11, 2009 | 3 نظرات »
مثل همه محرم های عمر رفته حسین بهانه ایست برای اشکهایمان که حبس شان کردیم تا بی هراس از دیگران رهایشان کنیم بر گونه … از کودکی بیاد دارم که تمامی محرمها سیاه پوشیدم و در مجالس عزای حسینی نشستم که برایم با همه خوبان عالم فرق داشت ،حتی اگر حکایتش حکایتی بود که در [...]
یعنی همون چیزی که من مدتی هست بهش مبتلا شدم… باید راهی باشه تا این روح تب دار به عرق بنشینه و خلاص بشه از این همه درد بی حاصل …
پای رفتن هست، اما دل ؟
Posted in عکس و زندگی on ژانویه 3, 2009 | 10 نظرات »
جانا ترا كه گفت كه احوال ما مپرس / بيگانه گرد و قصه هيچ آشنا مپرس
زانجا كه لطف شامل و خلق كريم تست / جرم نكرده عفو كن و ماجرا مپرس
من ذوق سوز عشق تو [...]




