به ساعت اینجا الان هنوز چهارشنبه هست اما من دلم پنجشنبه ای شده! هفته هاست که هیچ عصری پنجشنبه ای فرصت نوشتن نداشتم ، فرصت برای فکر کردن را هم ندارم نه به زنده ها و نه به مرده ها ،فقط موشهایم !
من و یه عالمه موش و بوی اونها که دیگه حالم را بهم میزند ،حتی دوش گرفتن و خالی کردن یه شیشه عطر روی سر و گردن هم فایده نداشت .حس میکنم زندانبان زندانی هستم که حکم اعدام همه زندانی ها را در دست دارد و بی رحمانه باید تعیین کند روز آخر را و با افتخار آمارش را ارائه کند ! بی خیال ، امشب را به خودم هدیه میکنم! از کجا شروع کنم؟
دلم هوس کرده این وقت شب، نه حالا دیگه اولین ثانیه های صبح است ، بوی گلاب کاشان ، تربت بارون خورده، هوس تشنگی ! دریاچه نمک ، اصلاً خود نمک … شیرینی حلوا ، شوری اشک ، بوی گلاب و خاک …خاک ایران .دین ، مذهب و سیاست رژه میرود ، از کنارشان به آهستگی میگذرم ، آرامش میخواهم و هوس، هوس تو و انگشتانت را که بر تنم بلغزذ و من داغ شوم ، بسوزم و در تو تمام شوم بی آنکه به پشیمانی فردا فکر کنم .
من زندانبان تمام هوسهای خویشم که در حبس تنم می پوسد ،رهایی باید، نه؟
پ.ن : دنبال ربط مطالب با هم نگرد! فقط خودم میدونم پشت هر کدوم چی قایم شده …





بلد نیستم چه جوری دیدگاه می ذارن…
اما نوشته هات یه بویی می ده. تو تمام نوشته هات پیدا کردن پیوند سخنت سخته. انگار وجودت یه دریاچه است که پشت یه سد آروم گرفته. می خواد جاری شه اما اون سده نمی ذاره جز چند کلمه ازت جاری شه. ترسم از روزیه که این سد غریب، شایدم آشنا، تاب و توانشو از دریای وجودت بگیره…
چی دارم می گم، مگه من از تو چی می دونم؟
منی که هنوز از خودم هیچی نمی دونم…
با این حال باید منتظر آزادی باشی..بهترین گزینه اینه که واسه همیشه بیایی ایران..!