این سفره عید من بود ،سبزه و سمنو و ماهی قرمز نداشت ، حس خونه را نداشت ، اسکناس نو لای قرآن نبود که بعد سال تحویل به تبرک عیدی بدم ، سرد بود و یه انتظار همیشگی کنارش ایستاده بود و با خودش میگفت :امسال هم نشد شاید سال [...]
Archive for مارس, 2009
و اینک بهار
Posted in روزانه, عکس و زندگی on مارس 21, 2009 | 8 نظرات »
یکی همیشه سهمش از روزگار یه بغل پر از تنهایه تو دل بهار!
Posted in روزانه, وقت دلتنگی on مارس 19, 2009 | 4 نظرات »
اساسی ریخته بهم این دل وامونده ، اول صبح شاید خوندن یه خبر مرگ و یا دلتنگی یه دوست نازنین برای وطن باعث شد که همه چیز مثل یه فیلم 8 میلیمتری بیاد جلوی چشام و همون کافی شد که حتی نگاه تو نگاه موشها ندازم و تموم روز را کز کنم پشت [...]
ماهی قرمز
Posted in حیات خلوت دل, روزانه on مارس 19, 2009 | 1 دیدگاه »
دلم کله سحر یه ماهی قرمز کوچولو خواست تو یه تنگ بلور که ببرمش کنار ساحل و رهاش کنم تو دل آب قبل اینکه دلش تنگ تر از تنگ بلور بشه …
چه اشکالی داره اگه سفره هفت سین من که سین هاش هنوز هم جفت و جور نیست ماهی قرمزش را راهی دل دریا [...]
Baba Marta is happy
Posted in رسوم ملل, عکس و زندگی on مارس 8, 2009 | 2 نظرات »
بابا مارتا که در زبان بلغاری به آنБаба Марта به معنی “Grandmother March” سمبل کسی است که با خودش پایان زمستان سرد و آغاز بهار را به همراه دارد . جشن آمدن وی در بلغارستان در اول ماه می برگزار میشود که همراه است با تبادل martenitsas و پوشیدن [...]
روز جهانی زن
Posted in Uncategorized on مارس 7, 2009 | بیان دیدگاه »
فردا هشتم مارس روز جهانی زن در بسیاری از کشورهای جهان برگزار میشود.
حکایت از هشتم مارس ۱۸۵۷آغاز میشود که زنان کارگر کارگاههای پارچهبافی و لباس دوزی در نیویورک آمریکا به خیابانها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتکزدن زنان [...]
عروس داوطلب
Posted in یادها و خاطره ها on مارس 6, 2009 | 2 نظرات »
یادش بخیر اولین بار که زری خانوم را دیدم ، داشت تو کوچه رقص پا بازی میکرد یه شلوار دمپا گشاد ،که اون روزها مد بود ،پوشیده بود گوشه های روسری شو زیر موهای بلندش گره زده بود و هر بار که میپرید بالا روسری اش یه کم دیگه می رفت عقب … آقا جون [...]
رفتی از یاد
Posted in وقت دلتنگی on مارس 1, 2009 | 1 دیدگاه »
حاضر بودم خیلی چیزها نبود ولی الان تو جاده عباس آباد – کلاردشت به یکی از آهنگهایی که دوست دارم گوش میکردم و احساس می کردم که خوشبخت ترین دختر روی زمین هستم ، مثل یکی از همون روزها…




