این سفره عید من بود ،سبزه و سمنو و ماهی قرمز نداشت ، حس خونه را نداشت ، اسکناس نو لای قرآن نبود که بعد سال تحویل به تبرک عیدی بدم ، سرد بود و یه انتظار همیشگی کنارش ایستاده بود و با خودش میگفت :امسال هم نشد شاید سال [...]
Archive for the ‘Uncategorized’ Category
و اینک بهار
Posted in روزانه, عکس و زندگی on مارس 21, 2009 | 8 Comments »
روز جهانی زن
Posted in Uncategorized on مارس 7, 2009 | بیان دیدگاه »
فردا هشتم مارس روز جهانی زن در بسیاری از کشورهای جهان برگزار میشود.
حکایت از هشتم مارس ۱۸۵۷آغاز میشود که زنان کارگر کارگاههای پارچهبافی و لباس دوزی در نیویورک آمریکا به خیابانها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتکزدن زنان [...]
روزمره گی ، نه!
Posted in روزانه on دسامبر 20, 2008 | 3 Comments »
حدود سه هفته ای میشه که با این که دچار روزمره گی نبودم اما یه دلتنگی سایه سنگین اش را انداخته بود روی جای خالی دلم ! هر چی مینوشتم می رفت تو مایه های وقت دلتنگی که نمی خواستم بهش میدون بدم تا برای خودش تاخت و تاز کنه … علت ش شاید یه [...]
Posted in Uncategorized on دسامبر 12, 2008 | 4 Comments »
امشب آزاد آزاد آزادم یا اول یه شروع تازه هست و یا آخرخط خواهد بود…
کم پیدا شدم اما…
Posted in Uncategorized on دسامبر 11, 2008 | 2 Comments »
گاهی پیش میاد بی آنکه بخواهیم ردپاهایمان گم میشود درگذر زمان … همین دور و برا هستم با کلی مطلب برای نوشتن شاید امشب بشود نوشت شاید…
تا اطلاع ثانوی ممنوع!
Posted in Uncategorized on اکتبر 26, 2008 | 6 Comments »
توجه توجه !
تو بندر متروک غرزدن های آخرهفته در غربت تا اطلاع ثانوی ممنوع !
دلیلش؟ شنیدن صدای دوستان از رادیو وبلاگستان ، شما هم بیاید مجلس بی ریا است.
پ.ن : والا قراره اگه این موشها بذارن پادکست آماده کنم، منم باشم اون گوشه کنارا…
بزرگترین ترس زندگی یاسمین !
Posted in Uncategorized on اکتبر 25, 2008 | 5 Comments »
بعضآ با خودم فکر میکنم چرا دیگه از هیچی نمی ترسم؟
تو یه محیط کاملاً مردونه بزرگ شدم، اولین دختر خانواده پدری که در سه نسل گذشته خودشون همه فرزندانشون پسر بودند و نمیدونستند که با این نورسیده چه باید کرد ! این شد که عقل هاشو را رو هم گذاشتند که تمام امورات مربوط به من را بین خودشون تقیسم کننند و [...]
رفیق زندگی həyat yoldaşı
Posted in Uncategorized on اکتبر 22, 2008 | 5 Comments »
جفت واژه ترکیبی ” arvad , ər ” یا ” ار و آرواد” , و یا همون زن و شوهر را مکرر شنیدید اما واژه رفیق زندگی (həyat yoldaşı) را بجای هر یک از اینا بیشتر می پسندم نه بخاطر آذری بودنش بلکه بخاطر [...]
مهمونی سنتی برای خودم
Posted in Uncategorized on اکتبر 19, 2008 | 5 Comments »
یاسمین:امروز گیر دادم به خدا و خداداران حواست هست؟
یوسف:آره، بوی دلمه رسید تا اینجا امروز چی درست کردی؟
- آبگوشت بار گذاشتم باورت میاد اونم اینجا!
-با سیر؟
- فقط نون بربری یا سنگگ هم اگر بود،چی میشد؟
-مهمون داری؟
-نه،چون حالم خوب نبود خواستم یه کاری کرده باشم دیدم به خودم خدمت کنم به جایی بر نمیخوره!
_خودت [...]
بخدا من بخودم رای ندادم !
Posted in Uncategorized on اکتبر 6, 2008 | 4 Comments »
اولش به نظرم فقط یه شوخی رسید نه بیشتر ،مدتی بود که در وبلاگ حدیث مهر ( اینجا اسمش شد حدیث مهر به وقت دلتنگی ) چیزی نمی نوشتم وبلاگی که من فقط و فقط اندکی از دلتنگی هامو را رو صفحاتش رها میکردم … ببینید چه پیغامی دریافت کردم امروز:
با سلام
نام وبلاگ شما در میان وبلاگ های ثبت [...]
من چرا اینجام ؟
Posted in Uncategorized on اکتبر 4, 2008 | 1 نظر »
من اینجام چون میخواستم اونجا نباشم ، به همین سادگی !
اسمش تقدیر نیست ، هست؟
فیتیله جمعه تعطیله !
Posted in Uncategorized on اکتبر 3, 2008 | 3 Comments »
تجعب نداره ، امروز جمعه است و تعطیله ! سالروز اتحاد آلمان شرقی و غربیه و من الان دارم لذتش را میبرم هر چند که وقتی تصور میکنم یه روزی اینجایی که الان زندگی میکنم بخشی از آلمان شرقی بوده یه حس ناخوشایند سریع سر میخوره زیر پوستم… زندگی تو آلمان شرقی یعنی یه جورایی [...]
ایران یا پرشیا
Posted in Uncategorized on سپتامبر 28, 2008 | 4 Comments »
دیشب جای شما خالی برای افطار مهمون یه دوست ترک بودم ( مامورها نریختن،نگران نباشید ) . مهمانانی از کشورهای مختلف که من اولین بار بود که میدیدمشون و من تنها ایرانی تو این جمع … راستش تو عقبه ( همون دنباله خودمون ) جواب به یه سوال کاملاً ساده که ازم پرسیدند کمی [...]
کفشهایم
Posted in Uncategorized on سپتامبر 27, 2008 | 3 Comments »
برای من کفش یعنی زندگی، یعنی فردا ،کار، دوستی ،صداقت… گاهی کفش یعنی سفر به سال صفر.
از وقتی که یادم میاد همیشه مشکل کفش داشتم ، وقتی قراره جایی برم بیشتر از اینکه فکرکنم چی بپوشم کلافه میشم که کدوم کفش مناسبه ؟ راستش دروغ چرا با نوع کفشی که میپوشم کلاً حال و [...]




