مادر یه عمر صبح زود صبحانه را ردیف میکرد ، نون داغ تنوری و پنیر و کره که همیشه بود سر سفره گاهی تخم مرغ عسلی و مربا و عسل و حلوا شکری هم ور دل نون تازه چشمک میزد و مادر مهربون و ساده دل لقمه میگرفت و میداد دستم و آهی میکشید و میگفت کاش اصلاً نمیذاشتم درس بخونی و یا بری سر کار ، حالا که همه تو خواب ناز غلت میزنن و هنوز هوا تاریکه ،تو باید گشنه و تشنه بری بیرون تا چه وقت شب خدا میدونه! و من که میخواستم از شیندن ته حرفش فرار کنم لقمه را می قاپیدم و تندی از پله ها پایین میرفتم در حالی که فقط خدا میدونه چقدر دلم میخواست ور دلش یه دل سیر حلوا شکری با نون بربری داغ کنجدی بخورم و یه چای دبش پشت بندش حواله کنم به معده مبارکم و بعدش یه بوسه بذارم رو گونه هاش اما هیچ وقت دست نداد اون روزها ، تا امروز صبح که هم حلوا شکری خریده بودم و هم نون بربری ( البته نوع فانتزی پخت آلمان ) اما باز هم یه لقمه بیشتر از گلو پایین نرفت …
تنها یه دیروز را فرصت داشتم برای در رفتن از بندر متروک و بودن تو شهر شلوغ و دیدن آدمهای رنگ و وارنگ و خرید مایحتاج .برای همین کله سحر با دوستان به سمت هامبورگ راه افتادیم . تا عصر تو شهر چرخیدیم و عصر رفتیم برای خرید ارزاق از محلی نزدیک به ایستگاه ترن که اصلاً حس هیچ شباهتی به بخشی از یک شهر اروپایی را نداشت .تا چشم کار میکرد قیافه های شرقی و تک و توک هم آلمانی ،دو سوپر مارکت ایرانی بزرگ ( البته من گمان نمیکنم که اینطور باشد) ، فروشنده هایش که اغلب افغانه هستند و موزیک افغانی که از بلندگوهایشان پخش می شود …ندرتاً هم خریدارانی ایرانی مثل من که با دیدن نون بربری فانتزی و ایستادن برای خریدن نان تازه تو خاطرات فرو میروند …بیشتر اجناس هم که از بازار ترک هست و عرب ولی بالاخره میشه چیزایی پیدا کرد که مارک وطنی دارد .
پ.ن :نمی دونم چرا از وقتی اومدم شکمو شدم ،برای بعضی چیزها اساسی ضعف میکنم ،نون بربری که کم مونده بود دورش بگردم و یا مثلاً انار ساوه … دلتون نخواد عجب اناری بود و این حرفا…
ارسال شده در روزانه | 2 Comments »
در اصل کار سختی نیست اما وقتی از قبل ندونی و ذهنت آماده نکرده باشی و در مقابل عمل انجام شده قرار بگیری اونوقت که مثل من آرزو میکنی که کاش گربه بودی ! سوراخ کردن گوش موشها و گوشواره شناسایی انداختن به گوش اونها !کاری که قرار نبودمن انجام بدم و نتیجه اش دوبار گاز گرفتن انگشت شست من که منجر به خونریزی شد و در رفتن دو سر موش از قفس و دنبال کردنشون زیر میزها… نزدیک بود اشکم در بیاد ، اما روحیه بالا داشتم و بالاخره انجام شد. 45 سر موش برای روز اول کافی بود اونم دست تنها ! اگر از روز اول میدونستم باید همه این کارها را خودم انجام بدم اصلاً قبول نمی کردم اما حالا ، وسط پروژه اونم تو تنگنای وقت و این حجم کار نمیشه درجا زد ! اینجاست که میفهمی معنی جهان سومی بودن را !!!! اگه بهت پذیرش میدن دلشون نسوخته برای تو و امثال تو ، بلکه میدونند دانشجوهای خودشون حاضر نیستند این حجم کار را برنامه ریزی کنند و به سرانجام برسوند …
حکایت ملا نصرالدین شد حال امروز ما که حتماً شنیدید که یه روزی دو نفر از همسایه هاش او را دعوت میکنند به عروسی و مجلس عزا و ملا که میخواد تو هر دو مجلس شرکت کنه میره روی دیوار بین دوتا خونه می نشینه و یه خط در میون سرک میکشه و میگه ایشاله مبارکش باد – خدا بیامرزدش … بالاخره پروژه وسیعی که یکسال هست دارم روی مقدماتش کار میکنم به مرحله اصلی وارد شد. تا دیروز نگران بودم اگر موافقت لازم را نگیریم از کمیته علمی برای تزریق ماده مورد نظر به موشها چه باید کرد ؟ امروز وقتی که خبر موافقت رسید اونقدر خسته بودم که نتونستم حتی لبخندی بزنم چون فقط من میدونستم که چی در انتظارم هست حداقل تو این سه ماه آینده ، حداقل 14 ساعت کار فشرده در هر روز هقته… اما این حکایت اومد بیادم و زیر لب زمزمه می کردم :
ایشاله مبارکم باد _خدا بیامرزدم .
ارسال شده در روزانه | 4 Comments »
آفتابی بود اما سرد ساعتها قدم زدن و بعد نشستن و برنامه ریزی برای 800 موش و حساب سن و جنس و هزار تا کوفت و زهر مار دیگرشون را داشتن ،حس میکنم از در دیوار ذهنم دارن بالا می رن، حتی خیال تیزی ناخنها و دندوناشون آزام میده ! یه تنلگر کافی که سرم بلند کنم هوا کی تاریک شده که من نفهمیدم ؟ دردی تو کتفم می پیچه یادم میاد ساعتها از پشت کامپیوتر تکون نخوردم ! از هفته دیگه فکرنکنم که وقت نشستن پیدا کنم ، از عالم بیخبرم دوست آذری زنگ میزنه و میپرسه باز چه خبره تو ایران که دارند آذری ها را میگیرند ،روم نمیشه بگم خبر ندارم از اخبار وطن ! به شوخی می پرونم که خواستن اسم آذری ها از سر زبونها نیافته ! و اونم کلی خوشش میاد …
میام تو خیابون ،سرما میزنه به صورتم یخ میکنم اما به این فکر میکنم روزم آفتابی بوده خب کمی میتونم قهر این سرمای شب را بکشم . ایستگاهها را نمی شمارم باید ته خط پیاده بشم زیر پنجره اتاقم، به پنجره آپارتمانم نگاه میکنم مسخره هست که هر شب این جمله می پیچه تو تاریکی شب : کسی خونه نیست ، کسی هم پشت در منتظر نایستاده ! به طبقه دوم که میرسم آخرین توان پشت در تموم میشه و ولو میشم تو خلوت دل شب …
پ.ن بی ربط: توقع داشتن یا نداشتن مسئله این است ! میدونم نباید داشته باشم اما دارم بخاطر حرمت نمک …
ارسال شده در روزانه | 5 Comments »
امروز باید یه روز دیگه بشه و گرنه من باید اعتراف کنم که کم آوردم …از آفتاب خبری نیست ولی باید آفتابی پیدا کنم که گرمم کنه ، که یخ نزنم ،که ترک نخوره نازک آرای تن .
ارسال شده در روزانه | 2 Comments »
مسخره نیست یکساعتی تو رختخواب غلت زدم ، خستگی آوار شده رو تنم اما نمی دونم چرا تنم تسلیم خواب نمی شه !
یه نیم نگاه میکنم به آنچه از دست دادم تو زندگی و آنچه که بدست آوردم حساب دوتا دو چهار میگه من برنده ام با حساب همه افت و خیزها ! اما چرا باز نمیتونم افسوس را بذارم یه کنار ؟ شاید روزهایی که از دست دادم اینقدر دلم را می سوزونه ، شاید نبود یه چیزی آزارم میده که جرات نمی کنم به زبون بیارمش و هزار تا شاید دیگه که این وقت شب رژه میره تو ذهن خسته من …
همه اونایی که می شناسم این ساعت خوابند . حسرت شنیدن یه صدای آشنا به قطره هایی اشک گره میخوره و رو گونه هام سرازیر میشه، زمان فقط کمی زمان لازمه تا این هم بگذره !
این روزهایی که هر کس کلاهش را میگیره که باد نبره ، یه دستی میزنه که رو دست نخوره، دروغ میگه تا دروغ نشنوه … باز هم بگم اینا کافی نیست برای اینکه حالت بهم بخوره از زندگی مثل خیلی ها ! من مثل اون خیلی ها نیستم ،هستم؟
دلم عجیب برای خودم تنگ شده! امشب بیشتر از ظرفم پرم از درد های نگفته ، از دلتنگی های نیمه شبی که هیچ کس به خوب بودنم اندیشه نمیکنه غیر از مادر ، مادری که سهمش فقط عمری انتظار بود و انتظار …
ارسال شده در وقت دلتنگی | 3 Comments »
بارها شده بود وقت غروب جمعه که از خونه پدری که راه می افتادم به سمت خونه و تو تاریکی قدمها را تندتر میکردم از پشت سر صدام زده بود : سلام دختر عمو ! کجا با این عجله ؟ مسیر مون یکیه،آروم قدم بزنیم ؟ و همراه میشدیم …لیلای[جوان و صبور ، چشمهای مریم برای دیدن بود ( کاری که من هرگز نتونستم باشم) و اون اواخر عاشق … دو سال از مرگ لیلا گذشت ! انگار که هرگز نبوده! مادر بزرگ میگفت وقتی خونه و زندگی نداشته باشی،سایه مردی بالا سرت نباشه ،بچه ای نباشه اون وقته که زندگیت بی معنی و حاصل میشه حتی مرده ات هم راخیلی زود از یاد میبرند ! با خنده میگفتم :ای عزیز میخوام که بعد مرگم کسی یادم نکنه …اما دروغ چرا ،سالها تنها دغدغه ام این بود که یه روزی تو تنهایی بمیرم و جنازه ام را بعد چند روز پیدا کنند و برای همین هر شب قبل از خواب همه چیز را چک میکردم که کار ناتموم نداشته باشم که کسی را در تکلف قرار بدم به عبارت دیگه شسته- رفته منتظر بودم که شتر معلوم الحال در خونه منو زانو بزنه ! و بعدش میتونستم عمیقاً به خواب برم …
الان مدتهاست که یه خواب عمیق به چشمم نیومده ،هر شب چند بار بیدار میشم مثل دیشب که ساعت 3 صبح از خواب بیدار شدم و به اطراف نگاه کردم و از ته دل شکر کردم که تنها هستم و سایه بالاسری ندارم ! کلی کار ناتموم دارم و قرار نیست به این زودی ها بگم خداخافظ زندگی !
پ.ن :لیلا هم که باشی به مجنون ها اعتمادی نیست، با سایه بالاسر این روزها اساسی مشکل دارم و باید یه جایی حرفهایی که داره خفه ام میکنه بریزم بیرون ، بزودی…
ارسال شده در روزانه, یادها و خاطره ها | 4 Comments »
مثل همه محرم های عمر رفته حسین بهانه ایست برای اشکهایمان که حبس شان کردیم تا بی هراس از دیگران رهایشان کنیم بر گونه … از کودکی بیاد دارم که تمامی محرمها سیاه پوشیدم و در مجالس عزای حسینی نشستم که برایم با همه خوبان عالم فرق داشت ،حتی اگر حکایتش حکایتی بود که در دستان تاریخ گرد و غباری بسیار بر آن نشسته بود که حتی گاهی عقلانی نبود پذیرفتن آن همه ، ولی واقعیتی بود که من مردی را که آزادی و آزادگی را نه تنها برای خودش و خانواده اش بلکه برای هر انسانی می طلبید، در سر شوری داشت و در دل عشقی ،مردی که عزتش را باور کرده بودم ، را دوست می داشتم …حتی اگر افسانه بود(که نبود) من هر انسانی با این خصوصیات را می توانستم بستاییم و بر مصائبش اشک بریزم ،گرچه آن روزها مرثیه ها و اشعار نیز کاملاً حال و هوای دیگری داشت ، داد زدن و بر سینه کوبیدن هم آدابی داشت که از یاد رفته …حسینی که من شناخته بودم حتی آب برای کودکش هم گدایی نکرده بود تا چه برسد به طلب مرثیه سرایی آدمیانی که فقط می تواند به گند بکشند هر چه را که به آن دست بیازند…
باید سکوت کرد!
هیچ محرمی این جور نگذشت که امسال، نه نوحه ای بود و نه عزایی و نه عزادارانی،دردمند و گرفتار هم نبودم اما گریه هایم بود… هر چند اساساً گریه کردن بهانه نمی خواهد، گاهی کافی است به اشکها بگویی که بایستید تا ناگهان هجوم بیاورند و هستی ات با خودببرند حالا محرم که جای خودش را دارد …
مرثیه امسال شد ” مراثی بی پایان” حسین نوروزی که راستش نه میدانم کیست و نه میخواهم بدانم ، همین قدر کافی است که گاهی نوشته هایش مرا به کوچه و خیابانهایی که بارها از آن گذشته ام می برد( یادت هست که؟) پیاده روی های عاشق را می شناسد … به همراهش بغض میکنم ،اشک میریزم ، بی صدا فریاد میکنم …
دلم خاک کف پای حسين است /دلم مجنون صحرای حسین است /
بهشت ارزاني خوبان عالم / بهشت من تماشای حسین است…
پ.ن : هوای تشنگی دارد لبهایم به وقت رفتن …
ارسال شده در حیات خلوت دل | 3 Comments »
یعنی همون چیزی که من مدتی هست بهش مبتلا شدم… باید راهی باشه تا این روح تب دار به عرق بنشینه و خلاص بشه از این همه درد بی حاصل …
ارسال شده در روزانه | 6 Comments »

جانا ترا كه گفت كه احوال ما مپرس / بيگانه گرد و قصه هيچ آشنا مپرس
زانجا كه لطف شامل و خلق كريم تست / جرم نكرده عفو كن و ماجرا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دارم نه مدعى / آنكس كه با تو گفت كه درويش را مپرس
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوى / يعنى ز مفلسان سخن كيميا مپرس
در دفتر طبيب خرد باب عشق نيست / ايدل بدرد خو كن و نام دوا مپرس
ما قصه سكندر و دارا نخوانده ايم / از ما بجز حكايت مهر و وفا مپرس
حافظ رسيد موسم گل معرفت مگوى / درياب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس
پ.ن : تحویل سال میلادی !! را لب دریا و پای این فانوس دریایی گذروندم ظاهراً تنها نبودم تو اون همهمه و سر و صدا اما فقط من میدونم و امواج و باد سردی که می وزید …
پ.ن : یاد نوروز و تفال به حافظ … عاقبتش چند بیت بالا نصیب من بود در این میان …
پ.ن : یه چیزایی در درونم به حلول سال( چه میلادی چه شمسی) ربطی نداره و باید بتونم تغییرش بدم …
ارسال شده در عکس و زندگی | 10 Comments »
یادت هست نوشته بودم :
” واژه ها صاحب دارن… اما واژه ای هست که بی صاحب است ! ”
آدمهایی میآیند تا واژه ای را بیادم بیآوردند
شاید از ولایت تو باشند اما هم ولایتی تو نیستند!
آدمهایی واژه هایم را همراهی میکنند
که از طراوت عطری که در شبانگاهی
پیچید که از آن ما بود بی خبرند و خواهند بود،
که تنها نباشم اما هستم
که نیستم ، نیستی ،نیست…
حکایت دیروز ، امروز و شاید فردا
در این میان
تو ،تنها تو
صاحب واژه ای بودی ،هستی ، خواهی بود
با اینکه من همیشه فاصله داشتم
و این چیز تازه ای نبود …
پ.ن : مخاطب خاص دارد و آن تویی تو …
ارسال شده در حیات خلوت دل | 7 Comments »
یوسف _ این یاسمینه که اون بالا نشسته ! دقیقاً خودتی یاسمین!
من _ چرا ؟ چرا این منم ؟
_ تنهایش ، فرم بدنش ، موهاش … اون کلاغ شوم زندگی ! و شاید آخرش البته این داستانه …اما در کل اون فضا در عین حال زیبایش و دلتنگی اش تویی… آخرش خودکشی تو اون آبه ؟ اون اسکله خط پایان زندگیه ؟
_ آره میتونه !
_اون باد و در عین حال آخرین امید همون ستاره ها هستن با اون ماه …هوای غریب ایه نه ؟
بادشو را رو صورتت حس میکنی ؟ و اون جنگل ته دریاچه چه ترسناکه ! آخرش اینه …
_ ولی من خیال مردن ندارم هنوز زوده !
_ خوب این حدسه ، می تونه به آسمون ختم بشه یا به اون جنگل ، شاید هم یه قایقی بیاد ، شاید هم پا شدی و رفتی…
پ.ن اصلی: من از رو این اسکله سرد و تاریک پا شدم و به راه خودم ادامه میدم چون قرار نیست هیچ قایقی بیاد …
پ.ن : من نه ناامیدم، نه افسرده و نه … اما آدمها آزادند هر جور بخواهند تصور میکنند حتی داداش یوسف که ساعتها میتونه از حرفهای من بخنده و دلش شاد بشه!
پ.ن: اسکله بالا دقیقاً شبیه جایی هست که حرفها را تو دل آب میریزم به گاه دلتنگی ،اما یوسف اینجا را ازکجا می شناسه؟
ارسال شده در من و یوسف | 6 Comments »
قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون ( (Arthur Ashe آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و دربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد.
يكي از طرفدارانش نوشته بود :
چرا خدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟
آرتور در پاسخش نوشت :
دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند
۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند
۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي ياد مي گيرند
۵۰هزارنفر پابه مسابقات مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند
۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند
۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دو نفر به فينال
و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
و امروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟
ارسال شده در روایت کرده اند ... | 6 Comments »
نیستم، نیستی، نیست …
پ.ن :قطعاً نافم را با ” نه ” بریده اند ،باید بپرسم ! …
کودکم ، دلبندم ، وای بر من ، وای بر همه مادران سرزمین من ،سرزمین تو ، وای بر غزه که ترا به خاک می سپارد و آغوشم را برای همیشه در حسرت تو میگذارد…شیر در سینه میآید و اشک در چشمانم ، به کدامین گناه عزیزکم به کدامین گناه؟
پ.ن: اشکهای من ضمیمه ناله های مادران به عرشی که باید بلرزد در این غربت …
به حرمت نگاه مادرانه باید مخفی کنم ترا
به خواندن ادامه دهید »
ارسال شده در وقت دلتنگی | 5 Comments »




